داستـــان ڪوتاه"ڪاج ســــوختہ"زهرا شــــایستہ فــــــــرد - تاریخ: 1401/2/26 ساعت: 10:50
  برای استاد حامد موسوی   زهرا شایسته فرد کاج سوخته سرت را بیاور بالا. توی چشمهام نگاه کن. خجالت نکش. تو که کاری نکردهای. این منم که تمام اشتباههای دنیا را ریختم تو قالب حماقت و خواستمت. اصلن از اولش هم من بودم که چشمهایم را رو همهچیز بستم و خواستم شانهای محکم بشوم برای دردهایت. محکم هم بودم، استوار...
زن های موفق - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:12
وقتےیک زنِ موفق رامیبینم کهخستگےناپذیر کارمیکنداغلب گوشهء لبش لبخندے نامحسوس وجوددارد وبااعتماد به نفس و مطمئن گام برمیدارد بےشک دراین دنیایک مردعاشق دارد قدرت عشق شکست ناپذیراست + نوشته شده توسط زهراشایسته فرد در سه شنبه نهم آذر ۱۳۹۵ و ساعت 13:17 |
داستان کوتاه« جنگ جهانی من » - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:12
من پر از منم... و شاید هیچکس توی دنیا اندازهی من، من نداشته باشد. لازم نیست حتمن چشمهایم را ببندم تا یادم بیاید چند تا من دارم. اما میبندم و اول، منی را میبینم که در تور سفید، هزار برابر خوشکلتر از منی شده که چهارده سال تمام تو چادر و مقنعه بوده و بهقول معروف، آفتاب و مهتاب رنگش را ندیدهاند. دور و ب...
داستان کوتاه «تیرِ آه » - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:12
تیرِ آه برای استاد حامد موسوی زهرا شایستهفرد هیچوقت ازت خوشم نمیآمد. از قیافهات تو عکس هم... با آن ابروهای ریسمانی و چشمهای سرمه کشیده. یاد رقاصههای کاباره تو فیلمهای قدیمی میافتادم. اما راستش را بخواهی، از شعرهایت خوشم میآمد. همین حالا هم. از اولیش تا الآن. از همو که یواشکی تو دستنوشتههای داییحسین ...
داستان کوتاه: ڪاج ســــــــــوختہ - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 4:26
برای استاد حامد موسوی زهرا شایسته فرد خزان سبز1394/ اردیxadبهشت کاج سوخته سرت را بیار بالا. تو چشمxadهام نگاه کن. خجالت نکش. تو که کاری نکردهxadای. این منم که تمام اشتباهxadهای دنیا را ریختم تو قالب حماقت و خواستمxadت. اصلن از اولxadش هم من بودم که چشمxadهام را رو همهxadچیز بستم و خواستم شانهxadای م...
داستان کوتاه من - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 4:26
« من » برای استاد حامد موسوی زهرا شایسته فرد خزان93-17آذر-3بامداد من مریض بود. همهxadجای بدنش کرخ میxadشد. میxadدانستم چهxadمرگش شده. دایم میxadخوابید. بردمش خانه. لباس راحتی تنش کردم. صورتش را شستم. رنگش پریده بود. آبxadقند دادمش خورد. بیxadحالیxadش انگار تمامی نداشت. سرش سنگین بود. دراز کشید روی ت...
تقدیــــــــــم ب زنان دردمند سرشار از سڪــــــوت سرزمینم...یغمـــــــــــا گلـــــــــرویے - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 4:26
میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رخت چشمهایِ زنی پیداست که تمام زنانگیش درچمدان عروسیش جا ماند... و بی هیچ بوسه ای،خسته از تن سپردن هایِ شبانه اش هر صبح به بیداری رسید...!! در آشپزخانه ای تب دار،آرزوهایش ته گرفت.... و قُل قُلِ کتری، .....عاشقانه ترین ملودی اش شد... موهایش در تشنگی پژمرد و دریک تشت پر...
داستان ڪوتاه"مـــــــــے روم بـــالا" زهرا شایستــــــہ فرد - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 4:25
خیلی بد شد. نباید میکشتمش. آخر با هم دشمنی نداشتیم که! چهمیدانم! اصلن نمیدانم این سر خر یکهویی از کدام گوری پیدا شد؟u200d! فقط میدانم که باید کشته باشمش... بعد هم برده باشم حومهی شهر لب رودخانه چالش کرده باشم. همان رودخانهی کذایی که بیشتر وقتها میرفتیم آنجا بالا بازی. لابد یکهویی زد به سرم. شاید هم ...
داستان ڪوتاه "خودِ آن وقت هــــــــایت" زهرا شایستہ فــــــــرد - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 4:25
از شکل خودت بدت میآید. میخواهی آشتی کنی. میخواهی خودت را پیدا کنی. خود آنوقتهایت، نه این که حالا از تو مانده. طوری توی آینه نگاه میکنی که انگار نمیشناسیش. هیچکس نمیداند حقارت چهشکلی است، مگر آنکه حقیر شده باشد. خوب میدانی یکسری چیزها هست که آدم فقط خودش میفهمد. انگار که پنهانی لابهلای سلولهاش وول بخ...
داستان ڪوتاه"عاقبت بہ شـــــــــــــر" زهرا شایستہ فــــــــــرد - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 4:25
وقتی مامان گفت دلم شور میزند، دلداریاش دادم: «توکل به خدا، آخرش چی؟» و انگشت گذاشتم رو زنگ. صدای پا تا نصفههای حیاط آمد. میثم بود. داد زد: «کیه؟» مامان جواب داد: «باز کن میثم جان، ماییم.» یکهو صدای پاهاش حالت دو گرفت. انگار برگشت توی خانه. بعدش خیلی زود با قدمهای آرام آمد تو حیاط. صدای چرخیدن کلید ت...
شعرے از خودم - تاریخ: 1395/9/15 ساعت: 4:25
سنگسارم ڪردند زیر رسم سنّت سنتی دیرینه که ز آباء و نیاڪان و پدرهــــــا و همہ اجدادم شد خورانده بر من و نہتنہابر من، ڪہ زنان و دخترانے چون من همہ تسلیم سُنن ... اولین سنگ خطا را پدرم بر من زد سنگ باورهایش ڪہ یقین داشت نجابت این است گوشہے خانه نشستن، شستن و ساییدن، راه و رسم زندگےاز مادر و مادربزرگ آ...

برچسب‌های مرتبط

داستان کوتاه من دختر نیستم | داستان کوتاه من و نرگس | داستان کوتاه منطقی | تقدیم به زنان سرزمینم | تقدیم به زنان | تقدیم به همه زنان |